تبليغاتX
.دخترك هيچ نيست.""
   
   

 

مي هراسم از صبح بي كسي يك ديوار گوشه ي يك كوهزاردشتزار بيابان هر جا

جاي نشستن برايم هست!. نيست؟

كوچه ها تنگند اما... سالهاست نشمردم

خاطراتم خوب يا بد يا هر چه

كودكي بودم دوست داشت پنجره سازد از نور سر كشد هر جا ... هر جا...

حال حتي من همان كودك ديروز پنجره روي كاغذ هم نكشيدم

درد كشيدم.. رنج ها ..  سالهاست مي رنجم

از تمام دوستان غم برايم مانده

سالهاست مي رنجم

من ديگر خود دردم

آري دردم..

 

 

 

 

 

 ۩     85/07/30 --  توسط رها  | 

به خاطر تو زندگي را مي جويم    به خاطر تو دردها را مي بويم

               به خاطر تو بر مي خيزم    بر باد راه مي روم 

                                 فقط به خاطر تو..

 

 

 

 ۩     85/07/19 --  توسط رها  | 

تفسیری از میلاد

 

میلاد روزیست که تن به زندگی رای مثبت داد

میلاد روزیست که رویا جایش را یه حقیقت داد

میلاد روزیست که مژگانم برای نخستین باربا گریه آشنا شد

میلاد ساعتی ست که هنجره برای اولین بار تن به گریه داد

میلاد یعنی خنده همه به گریه در انزوای من!

میلاد یعنی روزی که خدا برای خنده اش مرا به زمین کزایی داد

میلاد یعنی روزشروع انتظار کشیدن قبر برای ورود من

میلاد یعنی زمانی که زندگی از ترس مرگ به تنفس راه داد

میلاد روز شکست خوردن من برابر مرگ است

میلاد روز تسلیم شدن من به مرگ است

میلاد روزیست که ساعت شنی عمرم شروع به ریختن شن عمرم میکند؟

بریز ای ساعت که سوختم من

بریز ای ساعت که بی صدا افروختم من

بریز ای ساعت تا زمان معین...بریز بریز بریز

همیشه گفتم میگم خواهم گفت لعنت بر تو ای زندگی . تولد . روز . شب . ساعت شنی

دوبرادران

 

 

 

 ۩     85/07/18 --  توسط رها  | 

هیچ می دانستی..

 

هیچ می دانستی هیچ دوست من است

هیچ می دانستی زندگی من هیچ شد

هیچ میدانستی آبها هدر نشدند در غم هیچ شدن ذره ذره اه شدند

هیچ میدانستی روزگار من به دست هیچ سوخت سیاه شد

هیچ میدانستی هر چه پیش رفتم به تو نرسیدم

اما هیچ هم سایه ام شد..

 

 

 

 ۩     85/07/11 --  توسط رها  | 

هر چه که بود..

هرچه که بود شبیه من بود

همان تصویر که در آینه می دیدم

اما هیچ شد خاموش شد

نابود شدم    من نرفتم

اما من ~ من درونم   سایه ام   هرگز برنگشت

هرگز نگاهم نکرد . زیر پاهایم له نشد

من له می شدم   اما نمی خندید 

تصویر من در آینه هیچ وقت نبود

شاید نبودم

اما یک روز شاید باشم

شاید   شاید   شاید..

باید باشم

 

 

 

 

 ۩     85/07/11 --  توسط رها  | 

دخترك هيچ نيست

 

روزي بود روزگاري

دختري بود سبدي در دست داشت

در سبد او خرده ناني بيش چشمك نمي زد

گرسنه نبود گريه نمي كرد گمانم غمي نداشت

زنده بود زندگي مي كرد لذت مي برد اما پوشالي نبود

در ذهنش قصري ساخت با خرده هاي نان كنار دريا موجي زدو

قصرش خمير شد قصر نبود جز زايده بيش نبود

با سنگ خانه ساخت ريخت جواني امد عاشق شد با عشق خانه ساخت

اما افسوس هوس بود

در سبد نشست حال مانند بره ي گمشده اي بود كه صدا نداشت

قصه ي ما قصه نبود زاييده ي ذهن ما بود هر چه پرسه زد نوشتم

قصه شد يا غصه نمي دانم فقط ميدانم دخترك خواب نيست در ظلمت نشسته

اما چشماني بينا هديه گرفته اسمان را مي بيند مرا مي بيند تورا مي بيند

اگر بداني مي فهمي كه او قرباني خنده ها ي تو شد اسم او را نمي دانستم

حال در تنهايي خود اسم او را هيچ مي دانم

آري هيچ نام اوست..

 

 

 

 ۩     85/07/02 --  توسط رها  | 

روزهای دور

 

روز هاي دور

بي چشم وبي نگاه

بي رفيق و بي همدم

فرقي نمي كند

در روز هاي دور

همدمي نمي ماند

عادت مي كنم

جمع مي كنم

بي دل و بي زبان

فرقي نمي كند

كسي براي شنيدن نيست

معلق در زمين

ديوانگي يا جنون

فرقي نمي كند

كسي را به كسي كار نيست

انگار

كسي را چشم بينا نيست

زنده يا مرده

فرقي نمي كند

دنيا بزرگ است

كسي چشم به راهت نيست

با پا يا با عصا

دنيا براي ما

خيلي بزرگ است

و من

كوچكتر از يك ارزن

فرقي نمي كند

كسي توجه ندارد

باشم

يا

نباشم

..

 

 

 

 

 ۩     85/07/02 --  توسط رها  | 

هوای تیره

 

صدای آخرین لحظات زندگی می آید                                 the voice of the last life across              

در همه جنگل پیچیده است                               the all forest sky

آسمان غمگین شده                                    is darken

آه ~ پرندگان دیگر نمی توانند               oh birds uss their wings   

 پرواز کنند!                         !  cannot  

هرمن ملویل                                      

 

 

 

 ۩     85/07/01 --  توسط رها  | 

عاشقانه

 

خداوندا مرا ببخش اگر تو را یاد نمی کنم

در روزهای پرشوکت و اعیاد با شکوهت

مرا ببخش برای حضور نیافتن در بارگاهت

در نیایش های محصور در نور و بخور

مرا ببخش برای در نیامیختن با جماعت نماز گزار

آنگاه  که تو را در معابر و میادین عبادت می کنند

و به خاطر این حقیقت که من هرگز

در رژه رنگا رنگ علمداران تو شرکت نکرده ام

اما این به خاطر گناه کار بودن در پیشگاه تو نیست

تو خود به من آموختی شرمساری از تظاهر

و پرهیز از خود نمایی

من ناتوانم ازسرود خواندن در حضور دیگران

من ناتوانم از ابراز احساساتم در جمع

من ناتوانم از رنگ و وارنگ پوشیدن

در ضیافت های تو

من عاشق سکوت و خلوت ام ~ راست همچون راهبرها

یا همچون عاشقان نا امید~ به هنگام غروب

شکننده و آکنده از حزن

همچون کسی که معشوقش را در بستر مرگ می یابد

ملول و تاریک

آنگاه که دیگران فارغ از یاد تو

پی کار و زندگی خود می روند و عبادتگاههایت را تنها می گذارند

آنگاه نوبت من فرا می رسد

به آرا می قدم به خانه ات می گذارم

شمع های نیم سوخته ات را با دستانی لرزان روشن می کنم

و در نزدیکی محرابت ~روی زمین می نشینم

غرق در افکاری نا کفتنی

آخ خداوندا! چه بسا نتوانم دعایی بخوانم

لب های من ناتوانند از بیسان احساساتی که زمان آنها را مسخ کرده

واز حریم رویاهایم رانده است

لب هایم بی حرکت خواهند ماند

اماهمه ی  هستی ی من همواره چنان وقف تو و در میان روح من و حضور تو

همواره چنان تفاهمی خواهد بود

که تو قلب مرا سرخ وتپنده

در مشت خود احساس کنی..

شعر امریکای لاتین در قرن بیستم.

 

 

 

 

 ۩     85/07/01 --  توسط رها  | 

شکایت

 

خداوندا

اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی

لباس فقر پوشی

برای لقمه ای نان غرورت را به زیر پای نامردان بریزی

وشب درمانده و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

و قدری آن طرف تر  خانه های مرمرین را پیش رو بینی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت..از این بدعت

زمین و آسمان را کفر می گویی..نمی گویی..

کفر نامه ی کارو

 

 

 

 

 ۩     85/07/01 --  توسط رها  | 

 
            د ر با ر ه و بلا گ  

     صدایی نیست
فاصله ای نیست
ترسیدم بگویم تصویرت از یاد رفته است
بر بام باد رفته ای
از یاد رفته ای
نیستی
خاموشی
.

  آ ر شیو  

    تیر 1388    
    بهمن 1387    
    آبان 1387    
    مرداد 1387    
    تیر 1387    
    فروردین 1387    
    آذر 1386    
    آبان 1386    
    شهریور 1386    
    مرداد 1386    
    تیر 1386    
    خرداد 1386    
    اردیبهشت 1386    
    اسفند 1385    
    دی 1385    
    آبان 1385    
    مهر 1385    

  پیو ند ها  

     دردهای من و ما
     نیمه ی خالی لیوان
     امرتات
     ناصر صارمي
     پادراز
     پسر معمولی
     محبوب شب
     گندم
     آفتابگردان عاشق
     نارنجابي
     آوای بــــی صــــــدا
     اواي دور
     دوست آن است که یار باشد نه خار
     آب و كاشي
     فلاکت
     سلام دوست من
     همبستگی با دانشجویان (ادبیات معاصر )
     برکه ی مهتاب
     گیوتین
     حرفایی از سر دلتنگی