برای دست های تو دستکش می بافم..
آری برای دست های رنج دیده و سرما زده ی تو دستکش می بافم.
اما...
راستش.. راستش..
راستش بافتن بلد نیستم
می خندم - می گریم به روزی که در مدرسه...
یادت هست؟ باید دستکش می بافتیم
دستکش مرا تو بافتی!..
گفتی یاد بگیرم
خندیدم
یادت هست ؟
خندیدم
آن زمان مسخره می کردم
می گفتم حتما عینک هم باید بزنم
و می خندیدی
بازهم بخند باز هم بخند
به من بخند
به دختر بلند پرواز زیر زمین مانده ات بخند
بلند بخند به دختر هیچ شده ات بخند
هنوز هم دستهایت را وقتی زیر اب می بری ترک می خورند؟
کاش کاری داشتم کاش حداقل دوایی داشتم
کاش حروف تو خالی من می توانست شیار دستهایت را پر کند
کاش می توانستم..
چرا از من نمی پرسی؟
مگر من نبودم می گفتم دنیا را برایت می خرم؟
مگر قرار نبود در خانه ات را از ورود غم ایمن کنم؟
مگر من نبودم می گفتم نمی گذارم هیچ کس چشم های بی سایه ات را گریان کند؟
از چه می ترسی بگو؟
ان هیچ کس من بودم که گریانت کردم
درست است نرنجاندمت اما.. هیچ شدم ایستادم..
ای کاش تو را هزاران زخم می زدم اما هیچ نمی شدم
ای کاش...
ای کاش این هیچ شده ی تو هیچ وقت پا نمی نهاد
مگر تو نبودی می گفتی بی صدا امدم خوب - کاش.. کاش بی صدا می رفتم
کاش آرام می رفتم..
کاش صدای گریه هام را نمی شنیدی
تو هر کاری کردی اما من ایستادم.
//هیچ// این کلمه را اینقدر تکرار کردم از بر شدم
اما ...اما نفهمیدم چطور تابعش شدم
می خواهم برای دستهایت دستکش ببافم..
بافتن بلد نیستم.. اما یاد می گیرم.. یاد می گیرم چون می خواهم..
با تک تک پودهای لباسم
زیر همین مهتاب اشک یخ زده
می بافم
برای دست های تو دستکش می بافم..