انشاء: رواني
اگر سگ همسایه می دانست یک شانه تخم مرغ چند نفر را سیر می کند
هیچ وقت گنجشک ها روی پشت بام پنجره ی چشمهای مرغی بی دانه جیک جیک نمی کردند
مادر می دانست سگ ها بی وفا نیستند
تمام غذایش را نگه داشت
او محافظ خوبی نبود
تمام بره ها را بردند
اگر چوپان می دانست سگ ها از گرگ می ترسند
هیچ بره ای را تنها نمی گذاشت
عروسک های بی خانه ی من جایشان جعبه های چوبی نیود
دلی را که برایت خریدم پس نمی گیرم
اما
عروسک هایم را به من برگردان
حالا فهمیدم
خنده ها شان دل کودکی را بعد از من شاد می کند
اما اگر می دانستی فرزند را هدیه نمی دهند
نمی خواستی تمام لباسهایشان را بی کثافت نگه دارم
نبود
آن شب هیچ کس خانه نبود
گرگ آمد
اما حتی بره هم خانه نبود
آن شب هیچ کسی طمع نکرد
سگ ما جسارت آن گرگ را ربود
بعضی ها حساب را یک جا پس می دهند