در فراسوي هنرت قدري پنهان ماندم
در مًاواي نگاهت من بي درمان ماندم
بي تو اي معناي لبخند
كهنه دردهايم را غباراندود مي كنم
اما من نمي خواهم با اشك هايم غبار از كفش هايت بزدايم
خدايا پناهم ده
.
كوچه ي خاطراتم را اندكي مي دوم
اما باز هم نمي يابم
ساعت ها هزاران ضربه مي زنند
اما من به خود نمي آيم
چاره ها را از ياد بردند
من نيز مي برم از ياد
اندكي مجال ده
اي ايزد منان
عمق نگاهم را در چهرهات اندازه مي زنم
مي دانم
.
اما آسمان من نيز آبي بود
خانه هايي كه سال ها عمرم را سوزاندند ديوار به ديوار بوسيدم
من هنوز هم شكر مي گويم
.
با كودكي هايم مي نوشتم
مي نوشتم لبخند
مي نوشتم لبخند سخت نيست
تو نيز بخند
مادرم پيله ها را با نخ هاي تكه شده مي تنيد
امامن سالم ماندم
رنگ هايم را با قلم هاي فرسوده كه جاري نمي كردم
دست هاي پينه بسته ام يك عمر بافت دارد
هنر قلم زني نداشتم
اما احساس كه دارم
وقتي سياه را ميريختم
كودكي با لبخند سبز را برايم شانه زد
من نيز همراه دست هايش شدم
گل هايش را كودكانه قلم مي زد اما من دوست داشتم
لبخند هايت را به من فروختي
اما من برايت مي گريم
نيست
كسي خانه نيست
دست هاي من هنوز هم درها را مي كوبد اما كسي خانه نيست
.