كودكي هايم را روان نگاهت مي كنم
سالها بغض و كينه ، شادي و لبخند
نقش مي بندد
بوسه ات بيدارم مي كند
روزها خواب مي بينم ، شب ها يادت مي كنم
قصه مي خوانم ، غصه ات را مي خورم
جاي خالي ات را تماشا مي كنم
ديوانه وار مي دوند ساعت ها
و من مات مي مانم
هم چنان
لبخندي بر لبان دارم
اما چه كسي مي داند؟
من بي درمان ماندم!
سكوت
بي شكستم ، اما مي رنجم
من هنوز هم از ندانم كارها گله مندم..